یخبندان عشق
در یخبندان عشق تو چون ماموتی هزار سال زنده ماندم.
شبی ناگهان از تو تنها شدن شب ِحس ِای کاش فردا شدن شب ِجان ِبارانم آتش گرفت شب ِ بغض ِ کهنه زبانش گرفت شب ِ تکه تکه غرورم شکست دلم – متن سنگ ِصبورم – شکست شبِ آینه تا شد از دیدنم پُر از وحشت ِمرگ ، خوابیدنم همین لحظه هایی که ناباورند مرا تا مزار ِخودم می برند کسی مرده در من که مومن نبود سزاوارِآغوش ِ ممکن نبود کسی مرده در من که بیگانه نیست ستایشگر ِقلب ِ دیوانه نیست کجایی تو ای عطر ِ بخشودگی به دادم برس ، مُردم از زندگی رسیدن به آرامش ِبی کسی در این ناگهان تلخ و تنها شدن به دادم برس ،صبح ِ فردا شدن حریقی که پایان ِاین بستر است شکفتن در آغوش ِ خاکستر است با باد خواهم گفت... حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که می گذرد آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیز بگذرد و بخواند ، قصه ای را که برایت آشناست... به یاد خواهی آورد مرا ، نگاه یخ زده ام را و روزی که دنیا را بر سرم خراب کردی به یاد خواهی آورد... به یاد قصه ای خواهی افتاد که نامهربانی تو و سکوت من آخرین برگشت بود به یاد خواهی آورد... کسی را که همه دنیای تو بود قسمهایی که خوردی عهد هایی که بستی و قلبی را که شکستی همه را به یاد خواهی آورد... با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را... جنون دل گمراه من چه خواهد کرد دوستان عزیزم به دلیل اینکه بعضی از دوستان جنبه شوخی روندارن و از آپی که کرده بودم ناراحت شدن (البته ازشون معذرت میخوام)اونو حذف کردم. دوستون دارم صدف
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هیچگاه آغاز و پایانی نیست چرا که تنها زمان است که می تواند معنای واقعی عشق را متجلی سازد شاید این داستان برا خیلی ها تکراری باشه ولی بازم خواستم یادی کنم شعر عاشقانه : ندارم فرصتی تا لحظه ی مرگ بود بر شاخه هایم آخرین برگ کنار پنجره می آیم نسیم تبسم تو جاریست قاصدکها آمده اند در رقص باد و یاد سبز سپید سرخ... و این آخرین قاصدک چقدر شبیه لبخند خداحافظی توست! **** می خوانمت با هفت زبان در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای سرشار از تکلم درخت و آفتاب سرشار از تنفس آینه و عود سرشار از بلوغ آسمان و من هر چه می آیم به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم می خواهم در بیرنگی گم شوم **** نمی دانم شابد به نسیمی که صبح گاه در سایه روشن حسرت و لبخند از کنار دستهایت عبور کرد می اندیشی و من به آن بادبادکی فکر می کنم که در سپیده دم ستاره و اسپند در نگاه زلال تو تخم گذاشت و تو نم نم در تنهایی و ماه ناپدید شدی و تنها رد پایت در امتداد مسیرهای خیس بی پایان جا ماند **** جای تامل نیست قاصدکها آمده اند و تو در سرود خلسه و خاکستر ناپیدا شده ای و من به معراج نیلوفرانه تو می اندیشم و به انتظار شب بوها که در بهاری زرد به شکوفه نشست **** در نبض مدادهایت جاری بود که هیچ کاغذی در وسعت حجم آن نگنجید راستی نگفتی کدام باد بادبادکهایت را با خود برد **** خانه در موسیقی لبخند تو گم می شود و آفتابگردان نگاه تو در آسمان هشتم ناتمام ادامه دارد و من به یاد آن پرنده ای می افتم که صبح در متن بلوغ و آفتاب ناپیدا گم شد ناپیدا گم شد.
مقایسه قسمت های مختلف مربوط به مدرسه با فیلم ها · با آنكه آسمان بزرگترين سقف كاذب جهان است، همه آرزو مي كنند زير سقفش زندگي كنند. · عشق آن قدر مقدس است كه وقتي از در وارد مي شود، نفس با تمام جاه طلبي جايش را به او مي دهد. · اگر زن كاملا زنانه و مرد كاملا مردانه باشد، در آزمايشگاه زندگي آهنربايي پرقدرت خواهيم داشت.
· بيوفايي تو از صداقت خسته كننده من است.
· اگر درخت داراييت را مرتب هرس كني، محصول بهتري خواهد داد.
«محمدتقي حر آبادي»
*****************************
· كارت شناسايي بهار گل است .
· آن قدر دل همه را مي سوزاند كه آتش نشاني از دستش شكايت كرد.
· به منظور احترام، مجبور به كلاهبرداري شدم.
· بعضيها ترقه را دوست دارند، بعضي ترقي را .
· آنهايي كه يك سر دارند و هزار سودا نمي توانند سري توي سرها در بياورند !
· آنهايي كه از خود بيخود مي شوند نمي توانند خودي نشان بدهند.
· بعضيها هميشه تو چشم اند؛ بعضي ديگر اصلا به چشم نمي آيند.
دلم برات تنگ شده...
اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... 
به فاصله ها فكر نميكنم ...... 
ميدوني چرا؟؟ 
آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....
هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....
رد احساست روي دلم جا مونده ... 
ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........
چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......
حالا چطور بگم تنهام؟؟
آره! خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....
ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....
آخه...تو ، توي قلب مني...
آره! تو قلب من....
براي همينه كه هميشه با مني...
براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...
براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...
آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...
هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...
دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....
دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت
صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيزميرسم.....
به عشق و به تو.....
آره...به تو....
اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...
اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....
اونوقت ديگه تنها نيستم
فراسوی ِانکار و دلواپسی
با بهاری که میرسد از راه ؟
یا نیازی که رنگ میگیرد
درتن شاخه های خشک و سیاه ؟
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
با نسیمی که میترواد از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان؟
لب من از ترانه میسوزد
سینه ام عاشقانه میسوزد
پوستم میشکافد از هیجان
پیکرم از جوانه میسوزد
هر زمان موج میزنم در خویش
می روم میروم به جایی دور
بوته گر گرفته خورشید
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شکوفه لبریزم
یار من کیست ای بهار سپید ؟
گر نبوسد در این بهار مرا
یار من نیست ای بهار سپید
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را به خویش می خواند ؟
سبزه ها لحظه ای خموش خموش
آنکه یار منست می داند
آسمان می دود ز خویش برون
دیگر او در جهان نمی گنجد
آه گویی که این همه آبی
در دل آسمان نمیگنجد
در بهار او زیاد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گیسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار ای بهار افسونگر
من سراپا خیال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خویش
شعر و فریاد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خیس تازه سرد
آه با این خروش و این طغیان
دل گمراه من چه خواهد کرد ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در جزیره ای زیبا تمام حواس آدمیان، زندگی می کردند: ثروت، شادی، غم، غرور، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت. همه ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده و جزیره را ترک کردند. اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند، چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت، عشق از ثروت که با قایقی با شکوه جزیره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت:" آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد."
غم در نزدیکی عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بیایم."
غم با صدای حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم."
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید. آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت: "بیا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد. وقتی به خشکی رسیدند، پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله ای روی شن های ساحل بود، رفت و از او پرسید: " آن پیرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت: "زیرا تنها زمان است که قادر به درک عظمت عشق است."


تو پنداری که شب چشمم به خواب است
ندانی این جزیره غرق آبست
به حال گریه می خوانم خدا را
به حال دوست می جویم شما را
زبس دل سوی مردم کرده ام من
در این دنیا تو را گم کرده ام من
مرا در عاشقی بی تاب کردی
کجا هستی دلم را آب کردی
نه اکنون بلکه عمری، روزگاریست
که پیش روی ما غمگین حصاریست
بود روز تو برای ما شب تار
صدایت می رسد از پشت دیوار
کلام نازنینت مهر جوش است
صدایت در لطافت چون سروش است
بدا ، روز و شب ما هم یکی نیست
شب ما بهر تو همگام روز است
به وقت صبح تو ما را شب آید
در آن هنگامه جانم بر لب آید
کویرم من، تو گلشن باش ای یار
به تاریکی تو روشن بــاش ای یار
نمی دانم کدام پرنده
پنجره را می بندم![]()
مدرسه ما : پایگاه جهنمی
خروج از مدرسه : فرار از آلكاتراس
دیدن مدیر از دور : شبهی در تاریكی
نمره بیست : افسانه آه
مدیر مدرسه : مرد 6 میلیون دلاری
شوخی با مدیر : بازی با مرگ
روز دادن كارنامه : حادثه در كندوان
امتحان : شاید وقتی دیگر
روزی كه معلم به كلاس نمی آید : بوی خوش زندگی
اخراج از كلاس : یك بار برای همیشه
نمازخانه دبیرستادن : قطعه ای از بهشت
زنگ آخر : آرایشگاه زیبا
امحان پایان ترم : قلب ها برای كه می تپد
پیام متقلب برای دیگران : چشم هایم برای تو
راهی برای متقلبان : جیب بر ها به بهشت نمی روند
آنتن مدرسه : جاسوس سه جانبه
جای سیلی معلم : دایره سرخ
دبیر تربیتی : پاك باخته
صفر های پشت سر هم : برج مینو
اعتراض برای نمره : شلیك نهایی
حیاط مدرسه : پارک ژوراسیک
زنگ ورزش : المپیک در بازداشتگاه
شوراءدبیران : جنگ نفتکشها
ناظم : پلیس آهنی
کنکور : بالاتر از خطر
دیدن معلم از دور : سایه عقاب ها
نگاه معلم : بگذار زندگی کنم
دانشگاه : سرزمین آرزوها
خارج از مدرسه : آن سوی آتش
بحث با مدیر : فریاد زیر آب
شاگرد اول كلاس : پرنده كوچك خوشبختی
پای تخته : لبه تیغ
دیكتاتوری معلم : مزد ترس
منفی های پشت سر هم : گلوله های بی صدا
اولین دانش آموزی كه معلم از او درس می پرسد : قربانی
وراجی سر كلاس : مجوز مرگ
آخر كلاس : بهشت پنهان
مبصر كلاس : افعی
بوی جوراب بچه ها : عطر گل یاس
دبیرام مدرسه ما : تبعیدی ها
اخراج از مدرسه : می خواهم زنده بمانم
سایه دبیر تربیتی : سایه شوگان
دفتر دبیران : خانه ارواح
نمره ده : شانس زندگی
اتاق ورزش : جزیره آدم خور ها
دستشویی : اطاق گاز
سال آخر دبیرستان : سال های بی قراری
ساختمان مدرسه : آسمان خراش جهنمی
اخراجی ها : بینوایان
رفتن به دانشگاه : هدف سخت
دفتر مدیر : کلبه وحشت
صاحبان نمره زیر ده : سربداران
كیف های دانش آموزان : محموله
ظرفیت نیمكت ها : دو نفر و نصفی
سوسك در كلاس : انفجار در اطاق عمل
كلاس خصوصی : وعده پنهان
زنگ ادبیات : نان و شعر
دفتر ناظم : محكمه عدالت
حالت دانش آموز هنگام پاسخ دادن : زرد قناری
دانش آموزان رشته ریاضی : سوته دلان
رفتار مشاور مدرسه با دانش آموزان : عاشقانه
| Design By : Night Skin |


